بالاخره یکم جون گرفتم تا بتونم بنویسم .
این روزا هم میگذرن ... چاره چیه باید منتظر باشیم و صبور .
بشدت دلتنگ همون روزای معمولی گذشته ام .
آخر هفته های توی کافه ، اول هفته هایی که با درس و دانشگاه شروع میشد ، خرید کردنا و توی هایپر چرخیدنا و حتی بدون استرس و نگرانی روز رو گذروندن ...
برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 22:54
خدای مهربونم تا تو رو دارم و تا وقتی که منو و عزیزانم رو در پناه خودت حفظ کردی از هیچ چیز نمیترسم .
خدا جونم، هوامونُ داشته باش ... هوای یار فداکارم رو بیشتر .
من به دستای مهربون تو ایمان دارم و روزای بعد از آرامشمون رو دارم میبینم .
برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 22:54
برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 22:54
داشتم به مریم میگفتم مهم نیست بعد این قضایا کی و کجا همو ببینیم، ولی میدونم وقتی بغلت کنم گریه م میگیره .
برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 22:54
صدای گنجشک ها رو میشنوم،
آفتاب بعد از روزها خودشُ نشون داده،
شکوفه های بهاری رو میبینم ...
بعد هفته ها، اینا برام نشونه های خوبه.
برچسب: نویسنده: ماهان کاظمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 22:54